الفيض الكاشاني
95
عرفان مثنوى ( فارسى )
باد را فرمود : تا او را شتاب * برد سوى شهر هندستان بر آب روز ديگر وقت ديوان و لقا * پس سليمان گفت عزرائيل را كان مسلمان را به خشم از بهر آن * بنگريدى تا شد آواره ز خان گفت : من از خشم كى كردم نظر * از تعجّب ديدمش در رهگذر كه مرا فرمود حق كامروز هان * جان او را تو به هندستان ستان از عجب گفتم گر او را صد پر است * او به هندستان شدن دور اندر است تو همه كار جهان را همچنين * كن قياس و چشم بگشا و ببين از كه بگريزيم ، از خود اى محال * از كه برتابيم از حق اى و بال . از توكل در سبب كاهل مشو گفت پيغمبر به آواز بلند * با توكّل زانوى اشتر ببند « 1 » رمز الكاسب حبيب اللّه شنو * از توكّل در سبب كاهل مشو پايدارى چون كنى خود را تو لنگ * دست دارى چون كنى پنهان تو چنگ ؟ خواجه چون بيلى به دست بنده داد * بىزبان معلوم شد او را مراد دست همچون بيل اشارتهاى اوست * آخرانديشى عبارتهاى اوست چون اشارتهاش را بر جان نهى * در وفاى آن اشارت جان دهى پس اشارتهاى اسرارت دهد * بار بردارد ز تو كارت دهد حاملى ، محمول گرداند تو را * قابلى مقبول گرداند تو را قايل امر وى اى قابل شوى * وصل جويى بعد از آن و اصل شوى سعى شكر نعمت قدرت بود * جبر تو انكار آن نعمت بود شكر قدرت قدرتت افزون كند * جبر نعمت از كفت بيرون كند
--> ( 1 ) - برگرفته از مضمون حديث نبوى : « اعقلها و توكل » جامع صغير 1 : 46 ، احياء العلوم 4 : 199 ، رسالهء قشيريه 76 ، تلبيس ابليس 279 ، كنوز الحقائق 92 .